Monday, July 30, 2007

روستایی در ۷ کیلومتری تاکستان



در کنار روستا مسیر که از آن آمده بودم از سمت تاکستان به دو سمت تقسیم می شود ، مسیر سمت راست بعد از گذر از چند روستا به جاده قزوین - رشت می رسد و مسیر سمت چپ به روستایی دیگر ، راننده من را تا سر دو راهی رساند ، گفت همین جاها را میگه ، من نمی دونم کجاست ، بگردی پیدا می کنی ، تشکر کردم ازش و رفت ، هر چی گشتم پیدا نکردم ، برگشتم به روستا و رفتم سمت زمین های کشاورزی ، دو نفر که داشتند تو زمین ها کار می کردند و سنشون زیر ۱۶ -۱۷ سال بود را دیدم ، رفتم سمتشون ، یکی شون تقریبا آدرس را کامل گفت و از من پرسید : مگه چکار کرده بود کشتندش ، گفتم از اونایی که کشتندش باید بپرسی ، گفت همه می گند بی گناه کشتندش ، گفتم : همین طور بوده ، بهش گفتم تو دیدی سنگسار را ، گفت نه من از دیگران شنیدم و هنوز جاشا ندیدم ولی جاشا می گند اونجاس ، من اون موقع اینجا نبودم.

رفتم به سمتی که کشاورز می گفت ، بعد از همون دو راهی که با تاکسی دفعه قبل آمده بودم ، در مسیر آسفالت سمت چپ و پس از ۴۰۰-۵۰۰ متر به یه جاده خاکی در سمت چپ جاده رسیدم ، وارد جاده شدم و سمت چپ جاده را داشتم می گشتم ،کشاورز به من گفته بود که محل سنگسار در کنار یه رودخونه فصلیه خشک شده است ، گفته بود که تو جاده خاکی وقتی ۸۰۰-۹۰۰ متر بری در کنار جاده سمت چپ یه رودخونه فصلیه که در کنار رودخونه و در سمت چپ رودخونه جایه سنگسارش هست.

بعد از گذر از جاده آسفالت سمت چپ دو راهی وارد جاده خاکی شدم ، حسابی داشتم همه جا را می گشتم ، یک ماشین پیکان با دو سرنشین اومدند و تو جاده متوقف شدند و داشتند من را می دیدند. متوجه آنها شدم ، سرنشین کنار راننده با دست عقب تر را نشانم می داد و حالت سنگ زدن را نشان می داد ، رفتم نزدیک ماشین ، نزدیک ماشین که شدم کسی که سمت راست راننده نشسته بود عکس العملی نشان داد ، انگار می خواست چیزی از کنار دستش بگیره و یک دفعه عکس العمل نشان داد ، ولی نشانه بود! ، بهشون گفتم کجا سنگسارش کردند ، گفتند می شناختیش؟ کی بوده مگه؟ گفتم خبراشا شنیدم اومدم جاشا ببینم ، راننده شلوار سبز تیره داشت ، همون لباس سپاهیا یا شلوار نظامی ، گفت بنده خدا اومدی اینجا چکار ، اومدی عکس بگیری ، میخوای فیلم بگیری ، گفتم اومدم ببینم جاشا ، آدرسشا دقیق گفتند : دقیقا جاشا نشونم داد ، گفت اونجا را از دور می بینی سفید شده بخاطر پاکوبی ، همون جاست ، گفت بیا سوار ماشین شو ، می رسونیمت ، ازشون خداحافظی کردم، گفتم خودم میرم ، ازشون نپرسیدم شما تو سنگسار بودید یا نه ، ولی به نظر می رسید از اونهایی بودند که بودند. پیکان هنوز ۵۰ متری از من دور نشده بود که یه ماشین پلیس زوزه کشان از جاده اصلی رد شد ، قصد ارعاب داشتند ، به تصور اینکه باید می ترسیدم و آنجا را ترک می کردم ، به محل سفید تر رسیدم ، همون جایی که گفته بود ، محل سنگسار مشخص بود ، دقیق شدم ، تقریبا تمام سنگ های اطراف لکه هایی از خون داشتند و بعضی آغشته به خون بودند و در بعضی پاشیده شدن خون مشخص بود ، اثرات خون بر روی خاک از بین رفته بود و من بر روی خاک چیزی ندیدم ، به هر سنگ دقت می کردم صحنه جنایت را تجسم می کردم. اینجا جایی بوده که دو هفته پیش با هیاهو و غوغا یک نفر به وحشیانه ترین شکل به قتل رسیده ؛ آن هم به دست حکومت و به شکل قانونی! شروع به عکاسی و فیلم برداری کردم ، به یاد آن می افتم که جعفر و مکرمه بعد از بازداشت اولشان و نقص در پرونده به مدت یک سال با وثیقه آزاد بوده اند ، آیا می دانست چه سرنوشت شومی دارد. چقدر زود دیر می شود. دوباره بازداشت می شوند و اینبار تا لحظه سنگسار در بند می ماند. چگونه می توان تصور کرد در طول ۱۱ سال زندان چه ستم هایی بر این دو آمده است و کودکانی که یتیم شده اند و حالا چه بر سر مکرمه می آورند؟

موتور سواری در جاده خاکی نزدیک من می شود، آمد و آهسته رد شد با فریاد صدایش کردم ، ایستاد و برگشت ، بخاطر شدت باد از دور اصلا صدای همدیگر را نمی شنیدیم ، مجبور شدم تا یک قدمی او نزدیک شوم ، گفتم همین جا سنگسار کردند ، گفت : همین جا بود ، گفت اون روز غروب که برگشتم خونه گفتند یه نفر را سنگسار کرده اند ، من همون روز ساعت ۵-۶ اومدم اینجا را دیدم ، چطوری دلشون اومده بوده! دیدی سنگ هایه چند کیلویی را اونجا؟ گفت : همون روز همه اونجا خونی بود ، گفت شبش خیلی حالم بد بود و هر روز مسیرم از همین جاست ولی دیگه دلم نمیاد برم و ببینم ، همون روز فقط دیدم. گفتم : از روستای شما کسی بوده گفت نه ؛ از روستای انتهای جاده خاکی بود از روستای قازان داغي؛ گفت من شنیده م که جاده را بسته بودند و کسی را راه نمی دادند ، چند نفری هم که اون موقع تو آقچه کند بودند را راه نداده بودند ، هیچ کس از اهالی نبوده نه از آقچه کند و نه از روستای ما ، فقط خودشون بودند ، مامورا بودند ، ماشین های سپاه و نیروی انتظامی ، بسیجیام بودند باهاشون ، گفت که می گند زیاد بودند ، گفتم از جایه پاشون معلومه ، گفت که بعد از اینکه کشته بودندش از چاله می کشندش بیرون و می برندش و اینجا را درست می کنند و خیلی از سنگ ها را این طرف و اون طرف انداخته اند و بعد رفته اند ، می گفت همه اینجا می گند بی گناه بوده ، می خواستند بکشندش ، خودشون میارندش ، می کشندش و می برندش.

گفت خدا رحمتش کنه ، می بینی چطور کشتندش ، ازش خداحافظی کردم و برگشتم ، دوباره شروع به عکاسی و فیلم برداری کردم ، دیگه ساعت از ۳ بعد از ظهر گذشته بود ، بالای محل سنگسار وایسادم ، هنوز باور کردنی نبود ، چگونه انسان وحشی می شود؟ به دنبال جواب بودم و هستم ، فکر اینکه پس از خروج از گودال جعفر چه شکلی شده باشد آزار دهنده است ، فکر اینکه مکرمه را چه بر سرش می آورند ، فکر اینکه این همه محکومین به اعدام چه می کشند ، فکر اینکه چگونه فرزندی را چند وقت پیش در مشهد یتیم کردند و مادرش را اعدام کردند، فکر اینکه چگونه عاطفه را اعدام کردند ، تصور اینکه چه بر سر این زن و مرد در طول ۱۱ سال زندان آورده اند و اینکه همچنان مکرمه و فرزندانش اسیر نادانی و جهالت اند و چه بسیاری که اسیر توحش و خودکامگی اند و چه بسیاری که به اسارت گرفته اند انسان را و خود اسیر توحش و خودکامگی اند ، چرا که متوحش و خود کامه اند ؛ فکر همه اینها آزار دهنده است .

پریشان از محل دور شدم و به روستا برگشتم ، منتظر ماشین برای بازگشت به تاکستان بودم ، یه نفر از اهالی آقچه کند با موتور رسید ، با اصرار سوار شدم تا به تاکستان برگردم ، می گفت همه ما برای کشاورزی و باغداری و دامپروری تو روز روستا نیستیم و فقط تعداد خیلی کمی هستند و منم اون روز نبودم ، غروب که برگشتم شنیدم ، هیچ کس اطلاعی نداشت و یکدفعه آورده بودندش و هیچ کس را نگذاشته بودند نزدیک بشه ، خیلی سریع کشته بودندش و برده بودندش ، همه می گند بی گناه بوده چرا که خودشون کشتندش ، اصلا به هیچ کس نگفتند چکار کرده بوده .

تاکستان که رسیدیم ازش خداحافظی کردم ، برخلاف میل باطنی ، می خواستم برم بهشت زهرای تاکستان برای دیدن اون دو تا گودال و شاید هم سراغی از محل دفن آقای جعفر کیانی بگیرم ، ولی وقت نبود ، قصد برگشت به تهران کردم ، راننده ایی در تاکستان می گفت : دقیق نمی دونم چکار کرده بودند ، ولی می گند که یه زن و مرد بودند که بچه می دزدیدند و کلیه هاشون را در می آوردند! ، مرد را سنگسار کردند و زن هنوز هستش ، ولی چرا اینطور کشتندش نمی دونم ، من که دلم نمیاد ، اولش می خواستند تو قبرستون تاکستان سنگسارشون کنند ولی بعد مرد را بردند آقچه کند سنگسارش کردند و هنوز زن هستش.

با دو نفر دیگه که صحبت کردم گفتند نمی دونیم چکار کرده بود ولی نباید اینجور می کشتندش ، یکیشون می گفت شنیدم خیلی بد کشتندش ، بسیجی ها بودند که کشتندش ، در حین بازگشت به قزوین همسفر کسی شدم که تقریبا یه چیزهایی از علت سنگسار می دونست ، می گفت یه مرده بوده یه دختره را می دزده و بعد ولش می کنه و بعد متوجه می شند و می گیرندش و سنگسارش می کنند!.

خیلی تعجب بر انگیز است ، حکومتی ها حتی بطور واضح و آشکار علت کشتن انسان را برای اهالی به جهت شرکت در سنگسار این دو انسان نگون بخت در قبرستان تاکستان توضیح نداده بودند و شایعاتی کذب و دروغ به جهت همراهی مردم با خود در ماجرای آدم کشی گروهی به شکل وحشیانه در بین مردم رواج داده اند تا شاید بتوانند عواطف انسانی را از آنان بربایند و سرانجام هم موفق نشدند که به اهداف خود دست یابند ، اکثرا اصلا از علت سنگسار اطلاعی ندارند و تعداد کمی هم که می دانند فقط شایعات حکومتی ها را می دانند ، حتی یک نفر به طور دقیق از علت سنگسار اطلاعی نداشت

Saturday, July 28, 2007

یک شیخ اهل قطر باعث تاخیر در پرواز هواپیما شد


یک شیخ اهل قطر در فرودگاه میلان هنگامی که دریافت سه تن از بانوان عضو خانواده اش در هواپیما کنار مردان غریبه جای داده شده اند ، نزدیک به سه ساعت مانع پرواز هواپیما شد.


هنگامی که هیچ یک از مسافران حاضر نشد صندلی خود را با اعضای خانواده این شیخ که عضو خاندان سلطنتی قطر است عوض کند وی به خلبان هواپیما شکایت کرد ولی خلبان دستور داد وی و اعضای خانواده اش را از هواپیما پیاده کنند

شکسته شدن دنده های قفسه سینه و داندانهای یک زندانی سیاسی در اثر شکنجه


بنابه گزارشات رسیده آقای منصور رادپور یکی از زندانیان سیاسی بند 4 زندان گوهردشت کرج که در تاریخ 27 اردیبهشت 1386 در جاده چالوس توسط مامورین لباس شخصی وزارت اطلاعات ربوده شده بود.
آقای رادپور بیش از 25 روز در خانه های امن وزارت اطلاعت زندانی بود. او در اثر شکنجه های وحشیانه مامورین وزارتاطلاعات تعدادی از دنده های قفسه سینه اش شکسته شده و همچنین در اثر ضربات لگد به صورتش تعدادی از دندانهایش نیز شکسته شده.آقای رادپور در اثر این صدمات وارده به سختی نفس می کشید و دردهای شدید را می بایست تحمل کند.مامورین وزارت اطلاعات برای اینکه او را هر چه بیشتر تحت فشار قرار دهند از درمان او خوداری کردند او مجبور بود در طی دوران بازداشت در خانه های امن وزارت اطلاعات دردهای طاقت فرسا را تحمل کند.
علیرغم اینکه نزدیک به 2 ماه است که در زندان گوهرداشت کرج بسر می برد و از دردهای طاقت فرسا رنج می برد،
و بارها از رئیس بند و سایر مسئولین زندان خواستار انتقال به مراکز درمانی برای معالجه شده بود ولی تا به حال در این باره هیچگونه اقدامی انجام نشده.
از روز دستگیری تا به حال به خانواده او اجازه ملاقات حضوری داده نشده.
لازم به یادآوری است که آقای رادپور27 اردیبهشت 1386 دستکیر شد و به مدت 25 روز در خانه های امن وزارت اطلاعات تحت شکنجه های وحشیانه جسمی و روحی قرار گرفت .سپس او را به بند 4 زندان گوهرداشت کرج که محل نگهداری زندانیان عادی که مرتکب قتل و قاچاقچیان مواد مخدر می باشد انتقال دادند.
پس از مدت بسیار کوتاهی که به زندان گوهرداشت انتقال دادند او را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و همکاری با سازمان مجاهدین خلق ایران دریک محاکمه چند دقیقه ای در شعبه 8 دادگاه انقلاب کرج بدون اینکه حق دفاع از خود داشته باشد و بدون داشتن وکیل محکوم به سه سال زندان گردید.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،شکنجه وحشیانه آقای رادپور و سایر زندانیان سیاسی در ایران را محکوم می کند واز سازمانهای حقوق بشری میخواهد که با اقدامات عملی مانع انجام شکنجه های غیر انسانی علیه زندانیان سیاسی در ایران شوند.

Monday, July 23, 2007

خاطرات ابلهی که پزشک کابینه شد


شنبه:امشب هنوز درست نخوابیده بودم که خبرم کردند یکی از وزرا نیاز فوری به پزشک دارند خدمتشان رسیدم متوجه شدم فلان عضوشان درد می‌کند علت را جویا شدم فرمودند در بین سی‌دی‌های فرزند ارشدشان فیلمی دیده‌اند و به این حال و روز درآمده‌اند عرض کردم از سن شما گذشته است، فرمودند این دردشان ناشی از تهاجم فرهنگی است عرض کردم حتمآ خوب می‌شود فرمودند اگر امشب آن‌جا بمانم خوب‌تر می‌شود و به شکل بسیار بدی به من زل زده بودند ! به سرعت از آن جا متواری شدم.
یکشنبه :امروز وزیر بهداشت تشریف آوردند با ایشان گفتمان کردیم، در مورد گونه‌ای بیماری که پدرشان دچار شده‌اند سئوال می‌فرمودند چیزی بلد نبودم چرت‌هایی عرض کردم گویا باورشان شد به گمانم مدرک ایشان هم جعلی است.
دوشنبه :امروز مرا به خانه‌ی رییس جمهور احضار کردند پسرشان آبله مرغان گرفته بودند، دانه‌هایی در صورتشان رویت می‌شد به قاعده‌ی یک گوجه، به هر حال ارزانی گوجه در نارمک همین پیامدها را دارد. خانم رجبی آن جا بودند من به ایشان نگاه نمی‌کردم ولی ایشان مرا زیاد می‌پایید شماره‌ای رد و بدل شد شاید هم بخت من باز شده باشد.عصری از وزارت اطلاعات تماس گرفتند فرمودند خدمت برسم ترسیدم ماجرای شماره تلفن کار دستم داده باشد نرفتم . شب به خانه زنگ زدند و توبیخم فرمودند گویا کمر جناب وزیر درد می‌کرده است نمی‌دانم چه سری است بعد از ماجرای ملوانان انگلیسی تمام اعضای کابینه کمر درد گرفته‌اند!
سه شنبه :امروز آقای متکی آمدند در مورد عمل زیبایی بینی سئوال کردند به ایشان گفتم پیش از آن بهتر است لیپوساکشنی انجام دهید مشورت خواستند دکتر ولایتی را به ایشان معرفی کردم....
بر پدر مزاحم لعنت هنوز خوابم نبرده بود که از منزل یکی از معاونیین تماس گرفتند و احضارم کردند به آن جا رفتم مشخص شد پدرشان سکته کرده‌اند در گوشم زمزمه فرمودند یعنی می‌میرد؟ عرض کردم اگر دقایقی دیگر کنار پدرشان بنشینند و صحبت بنمایند از بوی بد دهانشان پدرشان که سهل است ، من هم می‌میرم.
چهارشنبه :امروز آقای رییس جمهور قرار بود استوارنامه‌ی سفیر قبرس را امضا بفرمایند اما دهانشان بوی بدی می‌داد .حدس زدم از همان گهی که دیشب آقای معاون خورده‌اند میل فرموده‌اند . یک ساعت دهانشان را مسواک زدم اما هر از گاهی باز هم بوی بدی از ایشان متصاعد می‌شد آخر سر مشخص شد ایشان مشکل گوارشی دارند نه دهانی!
عصر خانم الف مرا احضار کردند . گفتند چون نزدیک پنجشنبه است باید بدنشان را اپیلیدی کنند ! هر چه گفتم این کار دلاک و ارایشگر است به خوردشان نرفت . بناچار ...
پنج شنبه :امروز کسی مریض نبود کابینه‌ی دولت جاری با کابینه‌ی دولت قبلی قرار داشتند محمد خاتمی را از نزدیک دیدم بیشتر شبیه آدم بودند تا رییس جمهور!...
امشب ضیافتی بود و مجلسیها میهمان هیئت دولت بودند بعد از شام آقای احمدی نژاد مرا به جناب حداد معرفی کردند از لاغریشان گله می‌کردند، فرمودند از گلویشان چیزی پایین نمی‌رود. گویا چشمانم ضعیف شده چون نوش جان کردن سه دیس برنج و سی سيخ کباب را از جناب رییس مجلس رویت کردم .
جمعه :صبح امروز اعضای کابینه مسموم شده بودند یکی از محافظین عرض کرد الآن دو روز است گلاب به رویتان هر جا می‌روند فلان کار را می‌کنند عرض کردم این‌ها دو سال است هر کاری می‌کنند فلان کار می‌شود

تولید نیمه صنعتی عروسکهای زنده



اقدام به تولید عروسکهای زنده کرده است . این شرکت به کمک مهندسی زیستی و اصلاح ودستکاری GENPETS
پستانداران زنده کرده است . این موجود زنده در 7 شخصیت مختلف تولید گردیده است . این حیوانات با القای خواب زمستانی درآنها در بسته بندیهای ویژه ای عرضه میگردند .بسته بندیها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان ، چراغ های LED که درجه تازگی حیوان را نشان میدهد ، دارای سیستم(IV) که حیوان توسط یک لوله باریک تغذیه میگردد، میباشد عمر این حیوانات یک تا سه سال است ، وپس از خارج شدن از بسته بندی خواب زمستانی سروصدای کمی داشته وبا کودکان وانسان سریع انس میگیرند . اين عروسك يك پستاندار عقيم شده است كه به كمك علم مهندسي ژنتيك ساخته شده. تركيبي از ژنهاي خرگوش ، شامپانزه و خوك. با استفاده از القاي خواب زمستاني ، در جعبه نگهداري ميشه و اين جعبه ضربان قلب و ميزان تازگي اون رو نشون ميده. در دو مُدل يكي با طولعمر يكسال و يكي با طولعمر سهسال ساخته شده. در هفت مدل پهلوان( قرمز) ، ماجراجو(نارنجي) ، شاد(زرد) ، آروم(سبز) ، متين(آبي) ، روحاني(بنفش) ساخته شده اند. قيمت هنوز مشخص نيست و تنها به صورت آزمايشي در اختيار اعضاي شركت قرار گرفته اند. اين موجود زنده طوري ساخته شده كه حركات محدودي مانند يك نوزاد داشته باشه. مدفوع بسيار مختصري داره و به غذاي كمي احتياج داره. قد حدود بيست و قطر هفت سانت. جثه اون از اين بزرگتر نميشه. كاملاً درد رو حس ميكنه ولي نميتونه اصوات بلند توليد كنه. داري خون عضله و استخوانه. بعد از خروج از جعبه ظرف بيست دقيقه بيدار ميشه و چشمهاش رو باز ميكنه

Friday, July 20, 2007

رساله آیت الله خمینی


مسأله12- کسیکه زوجه‌ای کمتر از نه سال دارد وطی او برای وی جایز نیست چه‌ اینکه زوجه‌ی دائمی باشد، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت ا آغوش گرفتن و تفخیذ (1)اشکال ندارد هر چند شیرخواره‌ باشد، و اگر قبل از نه‌سال او را وطی کند اگر افضأ نکرده باشد بغیر از گناه چیزی بر او نیست، و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده‌ باشد و یا مجرای حیض و غائط او را یکی کرده باشد تا ابد وطی او بروی حرام می‌شود، لکن در صورت دوم حکم بنابر احتیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضاء از همسری او بیرون نمی‌شود در نتیجه همه احکام زوجیت بر او مترتب میشود یعنی او از شوهرش و شوهرش از او ارث میبرد، و نمیتواند پنجمین زن دائم بگیرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنین سایر احکام، و بر او واجب است مادامی که آن زن زنده است مخارجش را بپردازد هرچند که طلاقش داده باشد، بلکه هرچند که آن زن بعد از طلاق شوهری دیگر انتخاب کرده باشد که بنابر احتیاط باید افضا کننده نفقه او را بدهد، بلکه این حکم خالی از قوت نیست و نیز بر او واجب است دیه افضا را که دین قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف دیه مرد را به مهریه ایکه معین شده و بخاطر عقد و دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع کند و او را افضاء نماید حرام ابدی نمیشود و دیه بگردنش نمی آید، لکن نزدیکتر به احتیاط آن است که مادامی که زنده است نفقه اش را بدهد هرچند که بنا بر اقوی واجب نیست

بیخدایی چیست؟


بسیاری از افراد، دست کم بین جوانان اهل فکر، نظری قطعی در مورد خدا ندارند، و در جستجوی جواب هستند. این افراد می توانند با مراجعه به چنین منبعی، و منابع مخالف، به نتیجه برسند.
از این گذشته، کسانی هم که جوابی یقینی برای مسئله دارند نیز به پایان خط نرسیده اند. همه ی ما در حال دگرگونی هستیم، و اعتقادات بسیاری از این افراد نیز تغییر خواهد کرد، و این تغییر در اثر جمع شدن موارد مختلفی که این مطالب هم می تواند یکی از آنها باشد انجام می شود. البته در این موارد مهمترین عنصر فکر کردن خود شخص است.
آخرین نکته ای که مطرح می شود این است که از بین رفتن اعتقاد به خدا چه نتایجی دارد. پیش از هر چیز باید تاکید کنم که در اینجا هدف بررسی درستی یا نادرستی مسایل است، نه نتایج آنها. با این حال، برخی از خداباوران اعتقاد دارند (یا دست کم اینگونه معتقدانده شده اند) که از بین رفتن این اعتقاد عواقب وخیمی دارد (که ابدا اینطور نیست) و لزا از این مطلب به عنوان شبهه برهانهایی به نفع خدا استفاده کرده اند. این شبهه برهانها در قسمت بررسی برهان ها طرح شده اند و مسئله ی نتایج اعتقاد تا جایی که به این حوزه مربوط می شود در آنجا بررسی شده اند.
به طور خلاصه، ما در جهانی زندگی می کنیم که مجهولات بسیاری را پیش روی ما قرار داده است. مجهولاتی که سبب شگفتی فراوان ما می شوند، و چون غرور و قدرت طلبی ما اجازه ی تسلیم نمی دهد، سعی می کنیم به هر شکل که شده بر آن مسلط شویم. یکی از روشها علم بوده است، که سعی کرده با استفاده از خود طبیعت آن را حل کند، و با مرور زمان به نتیجه برسد. روش دیگر دین است که سعی می کند هر چیز را در سریعترین شکل ممکن به نوعی ماست-مالی کند، و به این شکل بر این حس بد فایق آید. ولی آیا واقعا جوابهایی که دین به مجهولات می دهد جواب است ؟ یا تنها جایگزین کردن ابهامهایی واقعی با ابهامهایی دیگر ؟
دین را می توان در واکنش غیرخردورزانه با مجهولات، و ترکیب آن با سواستفاده ی برخی افراد خلاصه کرد. اگر این دو نبود، دینی به وجود نمی آمد، و ایده ی خدا نیز مانند بسیاری از خرافات دیگر که در حال حاضر بسیار کمرنگ تر شده اند از بین می رفت

Thursday, July 19, 2007

دستگیری 14 سنجاب در مرز عراق به اتهام جاسوسی


شهرزاد نیوز: 14 سنجاب در مرز عراق به اتهام جاسوسی دستگیر شدند. خبرگزاری ایرنا اعلام کرده است که در بدن این حیوانات دستگاه استراق سمع نصب شده بوده است.

رئیس نیروهای انتظامی ایران در مصاحبه ای با "سکای نیوز" گفته است که از جزئیات این ماجرا بی خبر است ، اما این خبر را تائید کرده است. از سوی دیگر ، وزیر امور خارجه بریتانیا در واکنش به این خبر، آن را احمقانه نامیده است.

استفاده از حیوانات برای اقدامات جاسوسی امر بی سابقه ی نیست اما تاکنون استفاده از سنجاب برای این مقاصد ، مورد شناخته شده ای نبوده است.

در جریان جنگ جهانی دوم، از کبوتر برای پیام رسانی استفاده می شده است. در جریان جنگ خلیج، از فیل رای مین یابی و در سال های اخیر، از زنبور برای یافتن بمب استفاده می شود

Wednesday, July 18, 2007

بر من و تو گذشت



سالی که بر من و تو گذشت
فقط 365 روز نبود
جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد

Sunday, July 15, 2007

خانواده بزرگوار حضرت آيت الله خامنه اي


دکترحداد عادل تعریف میکند: چند روز پس از خواستگاري خانواده بزرگوار حضرت آيت الله خامنه اي از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. ايشان فرمودند: آقاي دكتر! اگر خدا بخواهد با هم خويشاوند مي شويم . عرض كردم چطور؟ فرمودند: آقا مجتبي و دختر خانم شما ظاهراً يكديگر را پسنديده اند و در گفتگو به نتيجه رسيده اند. حالا نظر شما چيست؟ عرض كردم: آقا اختيار ما هم دست شماست!
آقا فرمودند: شما و همسرتان استاد دانشگاه هستيد و زندگي شما با زندگي ما متفاوت است. تمام زندگي ما غير از كتاب هايم، يك وانت لوازم كهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندروني دارد و يك اتاق بيروني كه مسئولان مي آيند و با من ديدار مي كنند. من پولي براي خريد خانه ندارم. خانه اي اجاره كرده ايم كه قرار است، در يك طبقه آن آقا مصطفي و در طبقه ديگر آقا مجتبي زندگي كنند. ما زندگي معمولي داريم و شما زندگي خوبي داريد، مثل ما زندگي نكرده ايد. آيا دختر شما حاضر است با اين وجود زندگي كند؟! زيبايي و دقت سخن رهبر معظم انقلاب براي من بسيار جالب بود. موضوع را به دخترم گفتم و او با روي باز استقبال كرد